تا بی کران...
":. عاشق نشده ای، وگرنه می فهمیدی "پائـــیــز" بهاری ست که عاشق شده است .:"
من دلم ميخواهد
ديگه حتي حوصله غير منتظره ها رو هم ندارم، بعضي وقتا هيجانش از حد ميگذره!!
فكر مخدوش من تا اطلاع ثانوي ديگه كار نميكنه فقط اميدوارم تو يه خواب زمستوني نرم ، كه ... بهتره با خودم مهربون تر بشم، چه قدر بده كه تو بيداري هم دارم خواب ميبينم
چيني نازك رؤيام پر صد تا تركه كاش ميفهميدم اين زندگي نيست فلاش بكه!!! روزگارا…. تو اگر سخت به من میگیری، باخبر باش که پژمردن من آسان نیست گرچه دلگیرتر از دیروزم
1 ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
2 ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
3 ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
4 ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. قبلنا غروبا خیلی دلم میگرفت اما حالا دیگه اینطور نیس. وای چقدر خوش حالم آ خدا دلم لک زده واسه بارون خیلی وقته زیر بارون حسابی خیس نشدم. من از عشق بارون به دریا زدم. به بارون و به آسمون دعوتیم رد شدم ، گذشتم و رفتم اما میدانم همیشه لحظه های سیاه، سفید و حتی خاکستری هم باقی می مانند.
هنوز بادبادک تو آسمون بود، دیدی منو که چطور به پرواز کردنش خیره بودم. امشب لیلة الرغایبه شبی که میگن خدا آرزوهاتو برآورده میکنه. سال های قبل یادم نیست دقیقا چی آرزو کردم اما مطمئنم براورده شدن. اما امشب نمیدونم که چی میخام یعنی نمیدونم کدوم خواسته هام ارزش آرزوکردن دارن و کدومشون ندارن. یا من ارجوه لکل خیر توی تقویم خیالم من چه روزایی رو می دیدم اما الان که فکر می کنم که چقدر خوش خیال بودم. عادت قصه بدیه که خیلی وقتا توش گیر میکنیم. یادش بخیر یه نفر میگفت تو زندگیتون به یه چیز عادت کنین اونم این که به هیچی عادت نکنین. خیلی بدم میاد وقتی مجبورم که به زور لبخندای شیک تحویل بدم. بغض کهنه رو رها کن تا دلت نفس بگیره... و بادبادک رفت و رفت و رفت... و من هنوز دنبالش میگردم. صفحه کهنه یادداشتای من گفت دوشنبه روز میلاد منه اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه و یه برگ دیگه از دفتر زندگیم ورق خورد دفتری که قراره از
این به بعد بیستمین صفحش رو خط خطی کنم میگن یه سال بزرگتر شدی، اما یک سال به عمرم اضافه شده یا
ازش کم شده؟؟ و مثل اینکه میگن دیگه دوران تینیجری هوتوتو!! تموم شد اما چی کارش
میشه کرد؟! زمونس دیگه آخ چقدر از این ماه خوشم میاد. اصلا دلم نمیخاد که تموم بشه اما
مگه میشه ؟ ما وقتی خدا رو فراموش می کنیم چشم به دهن بنده خدا می
دوزیم! به قول یکی: تو را هرچه مشغول دارد ز دوست، اگر راست خواهی دلارامت
اوست «فمن نسی ربه نسی نفسه» و ذهنی که فعلا یاریم نمی کند و سکوتم را در چشمانم هجی می
کنم. دور باش اما نزدیک. من از نزدیک بودن های دور می ترسم. هیچ چیز انقدر عجیب نیست که راست نباشد! هیچ چیز انقدر عجیب نیست که پیش نیاید!! هیچ چیز انقدر عجیب نیست که دیری نپاید!!! اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه آخ امروز چقدر عادی و عجیب بود!.! نمیخام دیروزم بهتر از امروزم باشه. تو بچگی با این که کمتر میفهمیدیم اما آرزوهامون بیشتر برآورده میشد، شاید دنیای بچگی بهتر از دنیای ما بود. وقتی که پریروز از شاخه های درخت بالا می کشیدم بیشتر یاد دنیای بچگیم افتادم دنیایی که فاصلش با خودم داره بیشتر و بیشتر میشه......... تو جریان زندگی دارم غرق میشم، زندگی ای که حالت وسط نداره یا راکده و روزمرگیش تو رو میپکونه! یا این که جریان زندگی تو رو با خودش می بره و اگه دست نجنبونی اون وقته کی ای دل غافل ... برگشتم؛ چون هنوز میبینم دور و برم رو خوب میبینم چشام کم سو شده ولی با عینک هنوز میبینم تا خیلی چیزا یادم نره ! تا خودم رو یادم نره! تا... الان همه چی عادی شده ، همه چی تکراری، خیلی وقته روزمرگی جزء ثابتی از زندگیمون شده. اینا خسته کننده نیستن؟ چرا؟ چرا نمیشه دوباره یه گوشه بشینیم و به آسمون خیره بشیم، زل بزنیم به ابرها ، با شکل اش رویا پردازی کنیم و ... همه چی داره به سرعت سپری میشه ِ<<ان الانسان لفی خسر>>
خانهاي داشته باشم پر
دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسي ميخواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم
گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...
بر درش برگ گلي ميکوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مينويسم اي يار
خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست ؟ "
(( فريدون مشيري ))

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
سهراب سپهری
لیک باور دارم…. دلخوشیها کم نیست…. زندگی باید کرد…..
| Design By : Night Skin |

